1

تهیه و تنظیم: قنبر حاجی وند…

فرصت دیدار و گفت و گو کم بود ؛ خیلی کم . تا اندازه ی ندیدن ! باری ، استاد را به زحمت انداختم و خواهش کردم تا در فرصتی مناسب ، پاسخی برای سوالات بنده بدهند . اقامت خارج ، مشغله ی زیاد ، پژوهش و تفحص و غوص در دریای بیکران علم و فن و ادبیات و فرهنگ ، مانع از آن شد که به دیدار دکتر داوری نیکو نائل گردم .      
متن تنظیمی و ارسالی آن ادیب فرزانه هم آن قدر ادیبانه و گویاست که مرا از اطاله ی کلام و پرداختن به حرف و حدیث زیاده از حد ، مانع می شود . امیدوارم که حق مطلب ادا گردد.

ضمن تشکر از اینکه این جانب را لایق مصاحبت دانستید و برای این گفت و گو وقت گذاشتید؛ بی زحمت ، نخست مختصری از بیوگرافیتان را بفرمایید.    
سلام و سپاس از دعوت جنابعالی.

کامران داوری­ نیکو هستم، از خاک پاک اورمیه. خیابان خیام جنوبی. متولد برج تیرماه. فرزند هشتم و آخر یک خانواده­ی فرهنگی. چهار برادر و چهار خواهر. اگر دقیق­ تر بگویم، می­شود دهمین فرزند. چون دو خواهر نازنینم همان سال اول تولد، این دنیا را نپسندیدند و بلیط یک­طرفه­ ی بهشت را گرفتند. آن زمان­ها، شناسنامه ­ها با دست نوشته­ می­شد. شناسنامه­ ی زنده یاد پدرم، متراکم بود؛ مثل آپارتمان ده طبقه! بنده ­ی خدا، مامور ثبت احوال، جای خالی در شناسنامه­ ی پدر نیافت و اسم مرا خارج از کادر نوشت. حالا می­فهمم که حاشیه­ نشینی امروز من، ریشه­ ی تاریخی دارد.(خنده!)

همه­ ی عمر مسافر بودم. حتی از بدو تولد. مسافر ناخوانده و مایه­ ی شرمساری والدین، در دهه­ ی شصت زندگی­شان! اما تقصیر من نبود. هر­گونه دخالتم را در به ­دنیا آمدنم، تکذیب می­کنم!(خنده). زندگی من کلکسیونی از پارادوکس ­هاست. زود قد کشیدم، نمی­دانم دلیلش دستپخت بی­نظیر مادرم بود، یا برکتِ زیستن با والدین سالخورده؟ از بچگی، احساس پیری داشتم. در ۱۴سالگی، حس می­کردم ۴۱ ساله­ام! اکنون که ۴۱ ساله­ام، حس می­کنم که در ۱۴سالگی در جا می­زنم!! از شوخی گذشته، پدر و مادرم، نازنینان بی بدیل بودند و مهربانان بی دلیل. تا زنده بودند، نور باریدند. زود رفتند، اما هنوز سایه به سایه­ام می­آیند. رد سایه را می­گیرم: چهار دست و پا رفتنم روی قالیچه ­های دستباف ترکی­باف، یادم می­آید. چهار دست و پا رفتن، با پیراهن و پیژامه­ی دست دوز چهارخانه. چهار دست و پا رفتن، در چهار دیواری­ای که یک دیوارش کتابخانه بود؛ دیوار روبه­ رویش آینه. روی دیوار بعدی، ساز بود و تابلوهای خوشنویسی و مینیاتور و سمتی که دیوار نداشت، سجاده­ ی ترمه همیشه پهن مادر؛ با آن عطر غیر­قابل توصیفش؛ ….

شهر من در خطه­ی ابریق­هاست    

شهر من آن­سوی نستعلیق­هاست

کوچه­ی ما خاطرات کودکی                     

در حیاط خانه­ی ما رودکی

خانه­ام در کوچه­ی سودائیان                     

در اتاقم بزم مولانائیان

 کودکیم زیر سایه­ی بید مجنون و درختان گردو گذشت، یا بر شاخ درخت توت، یا خوابیده در سایه­ی تاکِ ایستاده؟ این چهار درخت، نقش غریبی در سرشت و سرنوشت من داشته­اند. درخت اولی، میوه نداشت؛ صفتش را به من داد. توت، قوت بهاری­ام شد و خشکه­اش، قوت زمستانم. گردو و انگور، همراه چهار فصلم. تنه­ی تار را از چوب توت می­تراشند و دسته­اش را از چوب گردو. نمی­دانم از این­رو تار را انتخاب کردم یا او افتادگی کرد و مونسم شد؟

 بید مجنون، سر به زیر است؛ پس چرا من سر به هوا شدم؟ نمی­دانم. شب­ها، به ماه خیره می­شدم و روزها، به بازی باد با ابر. رقص ابر و باد، چنان شیدایم کرد که هنوز هم نقش بر آب می­زنم. لباس­های چهارخانه­ ام، چهار جیب داشت برای آجیل چهار مغز. باز هم نمی­دانم تأثیر عناصر اربعه بود که نخستین بار رباعی سرودم یا به این دلیل که خانه­ی­مان محله­ی «خیام» بود؟! شاید هم به این دلیل که متولد برج چهار بودم. اختراعاتی داشتم، که هرگز ثبت نشد: کرم­های شب­تاب را در شیشه­ ی مربا جمع می­کردم و فانوس بدون آتش می­ساختم. یا چهار مضراب را تنها با یک مضراب می­نواختم.

کودکی و نوجوانی بنده، با جنگ و بمباران و صف­های نان و نفت گذشت. درست گفته­ اند که هر پدیده­ای ضدش را هم می­آفریند. و اینگونه بود که چهارگانه­ ی فلسفه، موسیقی، شعر و داستان، تار و پود زندگیم شد. وقتی چیزی را جدی می­گیری، سبک زندگی و رفتار و هنجارت نسبت به آن تنظیم می­شود. نسل عجیبی بودیم. اگر قرار بر انجام کاری بود، باید از صفر تا صدش را خودمان انجام می­دادیم. شاید باور نکنید، ولی اولین کنسرتم زمانی برگزار شد که خودم هنوز کنسرت نرفته­بودم!؟ ایامی که حتی یک استودیوی خصوصی در استان نبود، که آثار را ثبت و ضبط کنی. از سرایش ترانه تا ملودی و تنظیم و اجرا، باید خودت انجام می­دادی. یادش بخیر؛ ارکستر ریما، با جمعی از شایسته­ترین جوانان این مرز و بوم، محبوب قلوب و مایه­ی سرفرازی شهر بود؛ آن هم، فقط و فقط برای اهداف خیریه، حمایت از بیماران، کودکان بی­سرپرست، ترویج فرهنگ زیست­محیطی، اشاعه­ی آداب و فرهنگ اصیل، بدون چشمداشت مادی.

 بعد از کوچ ابدی پدر و مادر، روزگار، نیمرخ دیگرش را نشان داد. جاده پیچید؛ من هم باید می­پیچیدم. این پیچیدن و پیچاندن، ادامه داشت. زمانه، تا زمانی که هر چهار دندان عقل مرا نکشید، دست از سرم برنداشت. زمانه، بال و پرم را چید؛ اما به­جایش روی پا ایستادن را آموخت. دانستم که در این بیغوله­ی بی تراز، چیزی که مرا نکشد، قویترم می­کند! کافیست یا باز هم ادامه دهم؟

*سپاس. نگاه و بیان متفاوتی دارید. مختصری هم از سطح تحصیلات و سوابق اشتغال­تان بگویید.

 بعد از دیپلم ریاضی­فیزیک، در رشته­ی مهندسی برق، فارغ­التحصیل شدم و ده سال در کسوت مهندسی فعالیت کردم. پروژه­های متعدد، تأسیس هفت تشکل صنعتی و تربیت بیش از دو هزار نفر در دوره­های آموزش کارآفرینی، در کنار سایر مدرسان، تجارب بسیار ارزشمندی برایم بود. در خلال این سال­ها، متوجه شدم که برای پیشبرد صنعت و تکنولوژی، باید علاوه بر مهارت فنی، روی مهارت­های انسانی نیز سرمایه­گذاری کرد. به همین دلیل، تغییر رشته دادم و علوم بشری را برگزیدم. کارشناسی­ارشد مدیریت استراتژیک را، با درجه­ی عالی، به پایان رساندم. پنج سال هم بدین منوال در سمت­ها و پروژه­های مختلف فعالیت کردم. تأسیس و راه­اندازی شهرک فنآوری الکترونیک اورمیه و مشارکت در راه­اندازی دانشگاه صنعتی اورمیه در جوار شهرک فنآوری، از یادگارهای این دوره است. بعد از مهارت­های فنی و انسانی، نوبت به توسعه­ی مهارت­های ادراکی رسید. دکترا را در بهترین دانشگاه­های ترکیه و ایتالیا، با معدل ۹۵٫۳۳ از ۱۰۰، به اتمام رساندم. فلسفه و علم، مثل دوغ است؛ هر­چه می­آشامی، تشنه­ترت می­کند. تئوری، چیز خوبیست؛ به شرط آن که، بخوانی و فراموش کنی.

* از افتخارات­تان برای آشنایی مخاطبان عزیزمان بیان فرمایید.

کاش، غیر از شرمساری، حرفی برای گفتن داشتم. تنها چیزی که به آن مفتخرم، افتخار خادم بودن در انجمن خیریه حمایت از بیماران مبتلا به سرطان، است.

*و البته، بیش از دو هزار اصله درختکاری، در چندین کشور!

بله، شما که هزار ماشاءلله، از همه چیز خبر دارید!

*لطف دارید؛ در نتیجه­ی جست و جوی اینترنتی نیز این داده­ها گردآوری شده­است؛ که با اجازه­ی خودتان، در متن مصاحبه منتشرش خواهیم­کرد.

– خواهش می کنم. اختیار دارید.

۱-نامزد جایزه کتاب سال سیزدهمین دوره جایزه کتاب شهید حبیب غنی­پور، ۱۳۹۲

۲-نامزد جایزه کتاب فصل برای رمان «غزال رمیده از غزل»، از بین ۴۰۳۴ کتاب منتشره در تابستان ۱۳۹۱

۳-برگزیده نخستین جشنواره دانشجویی اردیبهشت مهر، بخش متن ادبی(نثر)، ۱۳۹۱

۴-تندیس و لوح زرّین ششمین سمپوزیوم برترین­های ایران، ۱۳۸۹، تهران

۵-رتبه یک آزمون کتبی دکترا، در رشته مدیریت تکنولوژی، ۱۳۸۹، تهران

۶-فارغ­التحصیل ممتاز دکترا، با معدل ۹۵٫۳۳ از ۱۰۰

۷-فارغ­التحصیل ممتاز کارشناسی­ارشد، با معدل ۱۸٫۴۵

۸-منتخب اولین جشنواره ملّی پژوهش­های تجربی ابوریحان (از بین ۷۳۳ اثر پژوهشی)، ۱۳۸۸، تهران

۹-فینالیست سومین جشنواره فن­آفرینی شیخ بهایی، ۱۳۸۵، اصفهان

۱۰-طراح سوال المپیاد ملی مهارت در رشته نرم­افزار، ۱۳۸۳

۱۱-موسس خانه صنعت و معدن استان و هشت سندیکای صنعتی، ۱۳۷۹

۱۲-برگزیده پنجمین جشنواره شهید رجایی،۱۳۸۱، تهران

۱۳-برگزیده دومین همایش فرهنگی ادبی دانشجویان سراسر کشور، رشت، ۱۳۷۳

۱۴-رتبه اول استانی مسابقات فرهنگی­-­ادبی دانش­آموزی سه سال پیاپی، ۷۱-۱۳۶۹

و اما ، آثار منتشره:

۱-غزال رمیده از غزل، انتشارات نیستان،۱۳۹۱، چاپ دوم، ۱۳۹۵

۲-کوراوغلو داستانی(مجموعه شش لوح فشرده تصویری)، ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۶

۳-تولید بدون کارخانه؛ پارادیم نوین کارآفرینی در هزاره­ی سوم، نشر فرسار، ۱۳۹۰

۴-راهنمای سرمایه­گذاری صنعتی و معدنی، نشر فرسار، ۱۳۸۹

۵-بیش از۳۰ مقاله علمی، در نشریات و مجموعه مقالات سمینارهای ملّی و بین­المللی

*آثار زیر چاپ:

۱-دوزلو دنیز، اولدوزلو دنیز(شعر به زبان ترکی(

۲-سون سوز سن سیزلیک(شعر به زبان ترکی(

۳-خودآموز مدیریت بهره­وری در صنعت

۴-سودای توسعه(مجموعه مقالات دهه۸۰، در خصوص الگوها و انگاره­های توسعه محلی)

*خیلی خوب، استاد داوری، سبک بیان و زبان شما چیست؟

  اندیشه و فکرت را والاتر و برتر از این می­دانم که در قالب و سبک حبس شود. عادت به یک سبک، تکرار می­آورد و تکرار ملال­آور است. خلاقیت، از آنجا شروع می­شود که خرق­عادت کنیم. فرم و قالب بسیار مهم است، ولی تصدیق می­فرمایید که محتوا از آن مهمتر است. «جوششی» بودن شعر و موسیقی را به «کوششی» بودن آن ترجیح می­دهم. به قول مولانا: خون چو می­جوشد، منش از شعر رنگی می­زنم. هم او می­فرماید: باده از ما مست شد، نی ما از او / قالب از ما هست شد، نی ما از او.

هنگام نوشتن یا سرودن یا آهنگسازی، به تنها چیزی که نمی­اندیشم، فرم و قاعده است. بگذاریم که حس و اندیشه هر قالبی را که پسندید، انتخاب کند و محدود و مقید نباشد، به فلان سبک و ساختار.

 استفن اسپندر، شاعر و محقق بزرگ انگلیسی، نویسندگان را به دو دسته بزرگ تقسیم می­کند: بتهوونین و موزارتین. او می­گوید که اگر به پارتیتور نوت­های این دو آهنگساز نگاه کنید، تفاوت را ملاحظه خواهید­کرد. آثار بتهوون، شبیه پازلی از اپیزودهای پراکنده است که یک­جا جمع شده و گویی تکه­های این پازل از قبل آماده شده و هنگام خلق اثر نهایی، سر هم­بندی شده­است. در مقابل، آثار موزارت، گویی یکپارچه ریخته­گری شده؛ یکدست و منسجم. در یک زمان کوتاه، از مغز موزارت به روی کاغذ منتقل شده­است. بتهوون، حافظه گراست، از آفریده­های قبلی­اش مدد می­گیرد. موزارت، در لحظه تصمیم می­گیرد. بتهوون، reviewer است؛ با جمع­بندی ایده­های قبلی، ملودی نهایی را بازنگری می­کند. موزارت،  pre-planner است؛ یعنی به تلاش ذهنی، قبل از تصنیف می­پردازد؛ همه مقدمات را از قبل آماده می­کند، ولی در لحظه خلق اثر فقط به صدای درونش گوش می­سپارد و قلمش، نه از مغز، که از قلب فرمان می­گیرد. حس و شهود، رها می­شود؛ تا آزادانه جای خود را در اثر بیابد.

*واقعا دارم از این­همه اطلاعات و مهارت در بیان ادیبانه و مستند، لذت می­برم. ممنون از توضیحات کلی؛ ولی خود شما چه سبک و ساختاری را رعایت می­کنید؟

این جمله­ی کارل پوپر را فراموش نمی­کنم: بگذارید به­جای تئوریسین­ها، تئوری­ها بمیرند. بدیهی است، تئوری قبلی نمی­میرد، مگر تئوری جدیدی ساخته شود؛ و یا بالعکس. تئوری را باید خواند و فهمید؛ ولی در لحظه­ی خلق اثر، فراموش کرد. اگر بپذیریم که هنر از جنس آفرینش است، بهترین شیوه خلاقیت اینست که از هستی و حیات یاد گرفت. باید دل برید از عادت. جوجه باید از حباب تخم دل ببرد وگرنه متولد نمی­شود. حتی برگ از ساقه دل می­برد و انتحارش را به گردن پاییز می­اندازد.   

بنده، به­عنوان یک آماتور، از معلم طبیعت الهام می­گیرم؛ از فضا و زمان. چون همیشه تشنه­ام، عاشق شروع­های رگباری­ام؛ از آن شروع­هایی که تا بجنبی، خیس شدی! شاید به این دلیل که تیرماهی­ام. اگر بتوان اسمش را تکنیک گذاشت؛ همه­ی تکنیک بنده، در این خلاصه می­شود: خواب زیاد می­بینم، ولی نمی­توانم برای کسی تعریف کنم!

*آیا با انجمن­های ادبی و نهادهای فرهنگی ارتباط و همکاری دارید؟

 در گذشته، ارتباطم بیشتر بود؛ ولی در دهه­ی اخیر، به دلیل مشغله فراوان و زندگی در خارج از کشور، این تعامل بسیار کمرنگ شده­است.

*استاد، آثار چاپی شما را در بخش قبلی برشمردیم. اگر اثری دارید که مجوز نگرفته؛ علت عدم انتشار آن را توضیح دهید.

 شکر خدا، همه­ی آثار مجوز چاپ و نشر گرفته­اند. حتی بدون تغییر یک ویرگول.

*وضعیت فرهنگ، هنر و ادبیات استان را چگونه ارزیابی می­کنید؟

  وجب به وجب این خاک، مالامال از روایت و حکایت است؛ هر کسی که لب به سخن می­گشاید؛ حال و حکایتی شنیدنی دارد. هندسه و هنجار این سرزمین، همیشه دوست داشتنی، مانند قالی دستباف، یگانه و خاص است. ویترینی از ظرافت و زیبایی زندگی­ست. در تار و پودش تغزل و حماسه، آزرم و آذر، غیرت و غرور در هم تنیده­اند. اما، غیر از چند اثر انگشت شمار، حق مطلب ادا نشده­است. آذربایجان­غربی، به­رغم پیشینه کهن و پر­بار در صنعت چاپ و مطبوعات، آثار انگشت شماری در ادبیات داستانی دارد، که بیشترشان متعلق به دو دهه­ی اخیر هستند.

 بومی گریزی و تکنیک محوری، درد اپیدمیک جامعه­ی روشنفکر و تحصیل کرده­ی ماست. نوگرایی، رعایت قالب و ساختار تکنیکی، در ذات خود ارزشمند است، اما رجحان تکنیک بر جولان اندیشه و سیلان احساس، آفتی جدّی است. گویی هر­چه که رنگ و بوی بومی و محلی دارد، ارج و اجرش کمتر از گزینه­های دیگر است. گویی هر­چه که بدون تعلق به زمان و مکان خاصی است، بار محتوایی و تکنیکی بیشتری دارد! اما، فولکلور و فرهنگ عامه و آداب و سنن ما، گنجینه­ی پر ارزشی است که نه تنها مغایرتی با توسعه و ترقّی ندارد، بلکه منبع عظیمی از دانش محلی است؛ هر چند ممکن است کاستی­هایی داشته­باشد. آثاری که جهانی شده­اند، به یقین، خاستگاه و ریشه­ای بومی داشته­اند. آثار چارلز دیکنز، گابریل گارسیا مارکز، مارسل پروست، اونوره دو بالزاک و پائولو کوئیلو، از این زمره­اند.

 امروزه، کارکرد ادبیات داستانی را در بخش­هایی مانند اقتصاد، سرمایه­گذاری، توریسم، صنعت و تبلیغات را می­توان مشاهده کرد. به­عنوان مثال، آیا می­دانید چند میلیون نفر پس از تماشای فیلم «کازابلانکا»، راغب به دیدار توریستی از آن جا شده­اند؟ چند نفر، پس از شنیدن «سمفونی پراگ»، علاقه­مند سرمایه­گذاری در آنجا شده­اند؟ اگر داستان­های مثنوی به زبان­های زنده دنیا ترجمه نمی­شد، آیا امروز این­همه طالب و مشتاق مولانا، همه ساله به قونیه می­رفتند؟ و ما در قبال بزرگانی همچون زرتشت و حسام­الدین چلبی و صفی­الدین ارموی و ابن یزدانیار ارموی و…، چه کرده­ایم؟ آیا از خود پرسیده­ایم که چگونه این پتانسیل­ها را می­توان به مزیت و ارزش تبدیل کرد؟ و شاید همین جدی نگرفتن­هاست که باعث شده، یکی از گهواره­های تمدن و فرهنگ جهان(ایران)، هنوز جایزه نوبل ادبیات نگرفته­است.

*استاد، تا چه اندازه تخصص و دانش آکادمیک، در تدوین آثار شما موثر بوده­است؟

باز، به­عنوان یک آماتور و به دور از ادا و ادعا، عرض می­کنم که آشنایی با روش­های علمی­-­­پژوهشی، آنتولوژی، اپیستمولوژی و متدولوژی، سبک­های نوشتاری، راستی­آزمایی، روش­های خلاقیت و نوآوری، شیوه­های رفرنس دهی، مستندسازی و روش­های ارزیابی و همچنین تدوین دو پایان­نامه ارشد و دکترا و انتشار چندین مقاله و چند کتاب علمی و فنی، قبل از انتشار آثار ادبی، اتفاق مبارکی بود که این مسیر نه­چندان هموار را تسطیح کرد.

*نظرتان راجع به آزادی «اندیشه و قلم» و «جایگاه نقد و نقادی» چیست؟

 نوشتن و سرودن، ذات آزادی است. وقتی یک صفحه سپید پیش روی شماست و قلمی در دستتان، که می­تواند به چهار­سوی صفحه بتازد، یا همان مطلب به مدد تکنولوژی، با فشردن یک دکمه، به چهار­گوشه جهان سیر کند؛ این مصداق آزادی بیان می­تواند باشد. شاید منظور شما آزادی پس از بیان است.

 اما، در پاسخ به سوال شما: در مقیاس کلان، راهبرد ادبیات مکتوب را در سه ضلع می­توان خلاصه کرد: نگارش، نشر و نقد. این سه ضلع، متمم همدیگرند. ضعف در هر ضلع، موجب گسیخته شدن این پیوند می­شود. حال، به اجمال، به آسیب شناسی و عارضه­یابی این سه بخش می­پردازیم:

۱-در بخش نگارش، فقدان انگیزه کافی برای نوشتن، کمبود یا نبود کارگاه­های آموزشی در سطوح مختلف، چربش ملاحظات اقتصادی، بر ملاحظات فرهنگی.

۲-در حوزه­ی نشر، کمبود مشوّق­های مالی و اجرایی، ضعف­های ساختاری در تبدیل آثار به کتاب، فیلم، تئاتر، آلبوم موسیقی و…، گرانی کاغذ و چاپ؛ و در راس همه، قلّت جمعیت کتابخوان.

۳-در حوزه­ی نقد، روحیه ضعیف انتقاد­پذیری، ضعف بنیه­ی علمی ناقدان، خلط تالیف و مولف، زوایای فردی.

 آن­چه که ذکر شد، عمده عارضه­هایی است که با پرهیز از آنها می­توان به توسعه کمّی و کیفی ادبیات امیدوار بود. اما مسلم است، بدون نهاده­ی خوب، ستاده­ی خوب نمی­توان داشت. این که چه درو کنیم، بستگی به این دارد که چه کاشته­ایم.

*در حوزه­ی فعالیت خود، چه کسانی را شاخص و تاثیرگذار می­دانید؟ لطفا چند نفر را نام ببرید.

«اثر پروانه­ای» می­گوید نرمک نسیمی که از بال پروانه­ای در یک گوشه دنیا بر­می­خیزد، شاید موجب طوفان یا سونامی در گوشه دیگر دنیا شود. همه چیز و همه کس، مهم­اند و تاثیرگذار. از نانوایی که نان به تنور می­چسباند، تا مورچه­ای که خرده نان به لانه می­برد. چراغ قرمز مسیر شما، همان قدر اهمیت دارد که دخترک گلفروش موحنایی پشت چراغ قرمز. اهمیت لبوفروش جلو پله­های شیک و تمیز بانک، کم از مدیر­عامل همان بانک نیست. نویسندگی، زمانی شروع می­شود که عینک­مان هم دوربین باشد، هم نزدیک بین.

*در خاتمه، اگر نظر و پیام خاصی دارید، بفرمایید.

دنیا تا بوده، آشوب بوده و ویرانی. سلام بر آن که بپالاید. سپاس بر آن که بیاراید. صلح و عافیت می­طلبم برای دنیایی که حالش خوب نیست. دنیایی از جنس آرمانشهر افلاطون آرزو می­کنم، که عاملان عالمند و عالمان عامل؛ و هر دو عاشق….