2
اشاره :
بالاخره ، آن قدر گفتند و پذیرفتیم و به کار بستیم و اقدام کردیم؛ که شد، آنچه نباید می شد!
فرهنگ و هنر و ادبیات را می گویم . روزگار خوشی ندارد، نه اینکه ناخوش و مر?یض احوال باشد ، نه ؛ بلکه منظور این است که وضعیتش مناسب و رو به راه نیست. راحت تر و شفاف تر بگویم: دردمند است .
درد فرهنگ ، درد من و تو و امروز و دیروز نیست؛ این درد ، حاصل زخم چرکین و کهنه ای است که به سالها ، بلکه در مقیاس خاورمیانه ای و نوع ایرانی اش ، به قرنها پیش برمیگردد و وابسته است.
درد فرهنگ ، درد به علت زیادی توجه نیست ؛ حتی درد حاصل از بی توجهی هم نیست. اصلا فرهنگ در محل توجه نیست ؛ که ما دغدغه و دردی به نام توجه به فرهنگ و یا بی توجهی به فرهنگ داشته باشیم .
درد فرهنگ ، درد آن مثل سایر و رایج در علوم اجتماعی و مبحث جامعه شناختی است. آنجا که به یارو که در بام حیرت و تنهایی وامانده بود ، آن قدر گفتند و دیکته کردند که جلو نیا ، جلو نیا ؛ و الا می افتی. طرف، آن قدر عقب عقب رفت ، تا سرانجام ، از آن طرف بام سقوط کرد.
برای? درد از ا?ین نوع ، مثال فوق، کمترین قرینه ی تشابهی تواندبود که ما را به سرمنزل مقصود و هدف اصلی از نگارش این متن رهنمون گردد. برای دردی? که مدنظر این مقاله است ، باید قویا تامل کرد و عاقلانه و عالمانه نگریست و گریست . باید اشک ریخت ؛ اشکی حقیقی و زلال و پاک ؛ نه اشک تمساح ! و نه حتی حرف و موعظه و شعار و بخشنامه ی فرهنگی و ارشادی. هیچ ?یک از اینها، اینجا ، چاره ساز و درمانگر نیست.
برای درد از نوع فرهنگیش ، باید تغییر کرد؛ باید به تغییر اعتقاد داشت ، باید از بایدها و نبایدهای صرف اداری و بروکراسی مدرن و کلافه کردن اصحاب فرهنگ و ادب و هنر ، خارج شد.
همه ی این دردها و آلام ، برخاسته از آمال و آرزوهای بزرگی است که در دل دهها نفر از پیشکسوتان و ریش سفیدان عرصه ی فرهنگ و هنر و ادبیات استان غریب و عجیبی چون آذربایجان غربی ، نهفته و جا خوش کرده است. آمال و آرزوهایی تا مرز اعتقاد بنیادین و ایمان؛ آرزوهایی بزرگ در دلهای? بزرگ؛ دلهای بزرگی چون دل شخصیتهای محبوب و مجاهد و نستوه عرصه های فرهنگی و اجتماعی همین منطقه ی خودمان. شخصیتهایی چون عبدالرحمان طیار قولنجی (دده کاتیب)؛ اصغر ترابی افشار (داور آذربایجانی)؛ احمد کاظمی اصل قره ورن؛ میرابوالفضل صدیقی(مایل)؛ محمود صادقپور(شامی)؛ فیروز زادقاسم(کنداوغلو)؛ و دیگر مرحومین که در این فرصت، از ذکر کاملش معذورم .
شرح احوال و آثار چنین بزرگمردانی تکرار ناپذیر، قبلا در همین نشریه ، به طریق مصاحبه های اختصاصی و ادبی ، در معرض دید و قضاوت خوانندگان محترم ، قرار گرفته است. این بزرگواران ، روزگاری بودند و اکنون در میان ما نیستند؛ قابل تامل و البته جای تعجب است که با فقدانشان ، آثار و آمال و آرزوهای داشته و نداشته ی شان نیز نیست و نابود شد . و برای من و توی مدعی سکانداری فرهنگ و ادب و هنر و چه و چه و چه ، جز خسران و آه و آخ و تاسف و تاثر ، چیزی باقی نماند؛ چیزی همنام و معادل “روسیاهی” ، که به ذغال ماند!
… اینک ، این ماییم و این استان پر استعداد و فرهنگ پرور و هنر خیزمان، آذربایجان غربی . در این مقاله، کسی دحاکم نیست که دیگری یا د?یگران را محکوم و مورد خطاب خاص قرار بدهم . اینجا، مخاطب همه یماییم . از خود من نویسنده و روزنامه نگار گرفته، تا تو و شمای کارشناس و مسوول و مقامات ذینفع و دخیل اندر امور فرهنگ و هنر و ادبیات.
آری ، درست شنیده اید، همه مسوولییم ؛ چرا که علم مسوولیت بر دوش گرفته ایم و ندا در داده ایم که ما فرهنگ می سازیم و نقد و تحلیل می نویسیم و هنر و هنرمند می پروریم . چون ، چنین ادعا کرده ایم و داریم ، پس لزوما، همه پاسخگوییم و همه مسوول.
مسوولیت قلم به دست کم توانی مثل “بنده” ، این بود که در دوران حیات و زندگی طبقه ی هنرمند ( از نویسندگان و شاعران پیشکسوت گرفته تا پژوهشگران و آشیق ها و دیگر ارکان و اصحاب فرهنگ و هنر)، خدمتشان بروم و بجومی شان و به جامعه ام معرفی? کنم.
مسوولیت نشریه ی منفرد و منحصر به فردی چون “فردای ما”، آن بود که دست از من نویسنده بگیرد و با نهایت اخلاص و رغبت، صفحه ای اختصاصی برای فرهنگ و ادب استانش در نظر بگیرد که جسته ها و یافته های مشترکمان، در آن فرصت تک صفحه ای ادیبانه و تولید محور و پرمحتوا ، انتشار عام یابد .
مسوولیت شما چه بوده و هست و تواندبود ؟! توی خواننده ی این متن و همه ی آن مصاحبه هایی که در همین صفحه از نشریه تا به امروز – مستمر و سریالی- منتشر و پخش گردید. آیا جز این است که تو و من و ما ، لازم است ارکان ادبیات و اصحاب فرهنگ و هنر خود را باز بشناسیم و قدر و ارج شان را بدانیم و بر جا?یگاه و اعتبارشان صحه بگذاریم و به وجودشان ببالیم و بر استان ادب پرور و فرهنگ مدارمان بنازیم!؟
آیا این مسوولیتها ، چیزی کم دارد از دیگر مسوولیتهای زندگی فردی و اجتماعی همه ی ما آیا دستگیری از ارباب معرفت و تلاشگران عرصه ی فرهنگ و هنر ، جزو وظایف کاری ، معنوی و شرعی ما نیست؟ اگر هست ، باید که چشمها را دوباره بشوییم و آستینها را بالا بزنیم و با یک خیز خالصانه ، به جهادی فرهنگی دست بزنیم و با عزمی راسخ و وحدت رویه ای تمام قد و عیار ، در خدمت فرهنگ و هنر و ادبیات منطقه ی بومی و استان خودمان باشیم. .
.. مخلص کلام اینکه ، آنچه در سطور بالا گذشت ، مخصوصا آنجا که ذکر خیری شد از چندین چهره ی مشهور ادبی و آن زنده یادها؛ مقدمه ای بود بر ثبت و تحریر این موضوع که: بیایید قدر فرهنگ و ادب خویش را بیش از پیش بدانیم . دست در دست هم دهیم و به معنی واقعی کلمه ، در فرصتها و مناسبات متعدد و فراوان تقویمی ، به منازل ریش سفیدان و پیشکسوتان شاخص فرهنگ و ادب برویم . فرقی نمی کند در هر لباس و پست و مقام و کلاس اجتماعی که هستیم . فقط منظور و نیت این است که برویم. برویم سراغ کسانی که فروتنی شان اجازه ی ابراز و طرح انتظارات و توقعات را از آنها سلب کرده ؛ برویم به خدمت افرادی که جزو اعتبارات و نقدینگی های فرهنگ و هنر جامعه و استان ما هستند و توانندبود. اگر ما همت کنیم و آنها را بشناسیم و به افکار عمومی و جامعه ی ایران معرفی شان کنیم.
برای این قسمت از معرفی چهره ها ، علاوه از شاعران و اهل قلمی که تصویر و ذکر خیرشان گذشت، شخصیتی را در چند بند معرفی می کنم که سالهای سال است در برج انزوا و کاخ قناعت خویش ، با مناعت طبع و بزرگواری ، تنهای تنها زندگی می کند و با چشمانی کم سو و اندیشه و خردی متعالی و توان و قدرتی شگرف در عرصه ی آفرینش شعر و تولید متن ادبی، روزگار می گذراند.
علی شفقت ، معروف به علی رهگذر تهرانی . مردی هم صحبت با محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار)؛ مردی از تبار باران ، در فراق و چشم انتظار یاران و همدلان . مردی که به دست خویش گره خیاطی می زند و با فکر خویشتن ، گره کور فرهنگ و هنر و ادبیات را باز می گشاید . فردی از جنس لطافت و صداقت ، در جست و جوی تسلای اجتماعی و سعادت اخروی .
آنچه در پی می آید ، جمع بندیی است از گفتمان چندین نوبتی بنده با آن استاد فرهیخته و دوست داشتنی ؛ به همراه چند نمونه شعر، که برخی از آنها را در حضور بنده، با سوز و نوای خاصی دکلمه کرده اند و بنده به ضبط شان مشغول بوده ام؛ که البته ، در این فرصت نشر مکتوب ، امکان پخش صوتی نیست . لیکن اشعار نغز و دلنواز و تاثیرگذاری هستند. .
..
تنی چند از دوستان و آشنایان از من خواستند که برگی چند از زندگینامه ی خود را بنویسم و در دیباچه ی کتاب “اشک قلم”، آن را به چاپ برسانم؛ تا مخاطبان و هنردوستان مرا بهتر بشناسند و از چگونگی سرگذشت من آگاه شوند. من هم با خشنودی از این پیشنهاد بسیار به جا، دست پذیرش بر دیده نهادم و به نگارش این اندک بسنده کردم.
من، علی شفقت هستم. که با نام علی رهگذر تهرانی، پا به کوچه ی هنر و فرهنگ ایران زمین نهادم. باشد که روزی پنجره ی بسته ای باز شود و چشم دل بیدار آرزومندی مرا به دیده ی مهر بنگرد و یاد مرا در سراچه ی دل خویش جا دهد و سروده های ناچیز مرا زیر لب زمزمه کند و با این کار پسندیده ی بزرگ، قلب کوچک مرا شاد گرداند و پاداش آن را از پروردگار توانای بی نیاز دریافت نماید.
من، در بیستم دیماه سال یکهزار و سیصد و بیست خورشیدی در شهر تهران، در بخش پاچنار، چشم به جهان گشودم . درست در همان سال که ستاره ی زندگی کوتاه پروین بزرگ بانوی ایران سرفراز از دیده ناپدید گردید.
پدرم، یکی از خیاطان سرشناس و بنام تهران بود؛ که من او را در چهارده سالگی از دست دادم. پس از مرگ نابهنگام پدر، دیگر نتوانستم به دبیرستان بروم و پس از شش سال دانش آموزی در دبستان عنصری تهران، برای گذراندن زندگی خود و خانواده ام، به کار و کارگری رو آوردم. خیلی زود، پیشه ی پیراهن دوزی را یاد گرفتم و پس از سه سال کوشش و تلاش ، کارگری زبردست شدم. شبها پس از دست کشیدن از کار ، به باشگاه می رفتم. می خواستم قهرمان کشتی بشوم. اما پس از آسیب دیدن سینه ام، تندرستی خود را از دست دادم و تشک کشتی را بوسیدم و اندیشه ی قهرمان شدن را از سر بیرون کردم.
هنگامی که دانش آموز سال چهارم دبستان بودم، شیفته ی سروده های جانفزای خواجه ی شیراز شدم. گهگاه غزلهای او را از جان و دل می خواندم. البته پی بردن به اندیشه های ژرف خواجه برای من دشوار بود، اما با اینکه کودکی بیش نبودم، ولی از شیوه ی سخن سرایی این مرد بزرگ بهره می بردم و از نوشیدن آب زلال چشمه ی اندیشه اش سیراب نمی شدم؛ به گونه ای که هرگز نتوانستم دست از دامن اندیشه اش بردارم و غبار یاد جانفزایش را به باد فراموشی بسپارم و هنوز هم که هنوز است، یکی از دوستداران آن شاعر غزلسرا و اندیشمند بزرگ هستم.
چند سال گذشت . یک روز به گونه ای ناگهانی، بیتی چند سرودم؛ لکن، ادامه ندادم. از آن پس، شیفته ی هنر نویسندگی شدم و به خواندن داستان های شاهکار از نویسندگان بزرگ پرداختم.
در سال چهل و پنج، چند تاداستان کوتاه نوشتم و با هزینه ی خود به چاپ رساندم؛ که سودیدر بر نداشت و آرزوی نو یسنده شدن را از سر دور کردم. باز، به سراغ خواجه ی شیراز رفتم. آن روزها سرایندگان نوپرداز که نامشان بر سر زبانها افتاده بود، مرا واداشتند که کورکورانه از آنها پیروی کنم. پس به سروده ی نو رو آوردم و چند سال با خواندن نوشته های آنها، خود را سرگرم ساختم. اما شیوه ی نه چندان تازه ی آنها از چشمم افتاد و سخنان سردشان دیگر به دلم ننشست و از این که چند سال با خواندن پرت و پلاهایی به نام شعر نو روزهای گرانبهای زندگی را از کف داده بودم، تاسف خوردم. ناگفته نماند، که خود من هم چهار دفتر شعر نو سروده ام؛ و آنها را در یک فرصتی، ناچار ، به چاپ خواهم رسانید.
در بیست و پنج سالگی، کوله بار خود را بستم و یکه و تنها، به اصفهان و از آنجا به شهرهای جنوب رفتم. با دیدن چیزهایی که برایم تازگی داشتند، دریافتم کسی دگر شده ام . پس از چند ماه، به تهران برگشتم و نخستین منظومه ی خود “ماهیگیر و دریا” را سرودم.
روزهای زندگی سپری می شدند، تا اینکه سی و دو ساله شدم. بار دیگر، آرزوی رفتن به جاهای دوردست به سرم افتاد. این بار به کشور فرانسه رفتم و در شهر زیبای پاریس ماندگار شدم. البته نمی خواستم به ایران برگردم . شاید در آنجا ماندنم قسمت نبود . پس از یک سال و چند ماه ، زادگاه بسیار فریبنده ی ویکتور هوگو ، که روزگاری چشم دلم در آرزوی دیدنش پرپر می زد، ارزش خود را از دست داد و من دوستدار گردش و جهانگردی ، درمانده تر و پریشان تر از گذشته، دست از پا درازتر، آس و پاس، به ایران برگشتم. اما بدبختانه هنگام بازگشت ، نزدیک شهر آنکارا ، در یک رویداد بسیار جانگداز رانندگی، زخمهای دلخراشی برداشتم و در هم شکسته و اندوهگین، از مرز بازرگان وارد ایران شدم.
چند ماه پس از بازگشت از فرانسه، به پابوسی هشتمین پیشوا، مولا علی بن موسی الرضا علیه السلام رفتم. پس از زیارت و دیدار از بارگاه آن آزاده ی سترگ، غبار اندوه شکستهای جانسوز و بسیار دردناک به تند باد فراموشی سپرده شد و من بیمار تاب و توان از دست داده، دوباره از لطف پروردگار مهربان جان گرفتم . به گونه ای که دریافتم یک سر و گردن از همه ی مردم بلندتر و از هر نیرومندی نیرومندتر هستم.
به زودی، دکانی اجاره کردم . یک دستگاه چرخ خیاطی خریدم و به کار پیراهن دوزی پرداختم. پس از یک سال، همسری برگزیدم و زندگی رنگ و روی تازه ای برای من پیدا کرد. یک روز، منظومه ی ماهیگیر و دریا را ، که در سال چهل و پنج سروده بودم ، سر سفره زیر لب زمزمه می کردم؛ که همسرم پی برد که من اهل شعر و ادب هستم . پس، بار دیگر از من خواست که بخوانم و بنویسم. لذا، خواندن و نوشتن و گاه? شعر سرودن آغاز شد؛ که هنوز هم از جان و دل می نویسم.
در بهار سال شصت و یک ، دیدار استاد گرانمایه شهریار کشور پهناور سخن، روزی من گردید و من به سفارش ایشان، به سرودن کلاسیک روی آوردم؛ که چگونگی دیدار با استاد را در دیباچه ی دیوان “نور در مرداب” نوشته ام. تابستان همان سال، به دوبیتی سرایی پرداختم. پس از سالها کار و تلاش ، نهصد و پنج دوبیتی سرودم . ناگفته نماند، دوستان و آشنایان مرا بزرگترین دوبیتی سرا می دانند. الله أعلم! بدیهی است که من پا به پای دوبیتی سرودن ، غزلهای زیادی نیز گفته ام. غزل را زیباترین گونه ی شعر می دانم.
در سال شصت و پنج ، در اوج بمباران و موشک باران، به تهران رفتم . فرصت خوبی بود . چرا که پای من به تالار وحدت باز شد . در آنجا، با تنی چند از اساتید آشنا شدم و در سایه ی انس و الفت آنها، سود فراوان بردم . به ویژه از لطف و راهنمایی استاد حمید سبزواری ، استاد محمود شاهرخی (جذبه) ، استاد مهرداد اوستا ، صفا لاهوتی؛ که رحمت خدا به همه ی آنان باد. من فروتنی و افتادگی را از آنان آموختم.
یک بار هم در سال هشتاد و هشت، به منزل استاد شاهرخی رفتم . ایشان بنده نوازی کرد و مرا جانانه تحویل گرفت و من از غزلها و دوبیتی هایم برای آن استاد سخن شناس خواندم و از تشویق های وی جان گرفتم و به آینده امیدوار شدم.
در زمستان سال هفتاد و هشت، به سفارش یکی از دوستان، به رباعی سرودن پرداختم. شگفت این که تا آن زمان، هرگز رباعی نگفته بودم . پس از دو ماه، دفتر “بوسه بر سنگ” فراهم گردید. البته، من می پنداشتم که پس از سیصد و پنج رباعی سرودن، سروده ای از چشمه ?ی دل من تراوش نخواهدکرد. لکن، پروردگار مهربان، باز هم چهار برگه ای دیگر به دامن شاهد آرزویم ریخت؛ که بخش دوم “بوسه بر سنگ” آماده ی چاپ شد و من روا دیدم نام آن را “اشک قلم” بگذارم.
شایسته است این را هم بگویم پس از چهارصد و چهل رباعی سرودن، دفتر “اشک قلم” را بستم. لکن جنگ در افغانستان و هجوم آمریکا به آن کشور بسیار تهی دست و جنگ زده، مرا دگرگون کرد و با دیدن آن همه بیدادگری، بار دیگر هفتاد و دو رباعی ، که در زمان کوتاهی سرودم ، به مردم ستمدیده ی افغانی پیشکش کردم. اگر چه آنها به پوشاک و غذا و سرپناه بیشتر نیاز داشتند تا سروده های ناچیز من!
در سال هفتاد و دو، به کشور کویت رفتم و پس از هشت ماه به ایران آمدم. رهآورد من از سفر کویت، هشت غزل و یکصد و چهل تک بیتی بود و مقداری پول، که با آن خانه ی کوچکی در هفت آسیاب خریدم . این را هم بگویم من تا به امروز، هشت دفتر شعر برای چاپ آماده کرده ام . “نور در مرداب”، دیوان اول ؛ “شعله ی فانوس دوم”، دیوان دوم که حاوی غزلهای من است؛ “اشک قلم” ، “بوسه بر سنگ” ، “لیلی هامون” ، “مرگ برگ”؛ و نهایتا “ساز شکسته”، که مجموعه داستان است. به علاوه ی چند تا غزل، که به زبان ترکی سروده ام .
یک خاطره هم بگویم؛ روزی که می خواستند پیکر مبارک استاد شهریار را از بیمارستان به فرودگاه و از آنجا به تبریز ببرند، من بیرون بیمارستان ایستاده بودم و انتظار می کشیدم . طولی نکشید پیکر استاد را در آمبولانسی گذاشتند . آمبولانس به آرامی از بیمارستان خارج شد. عده ای از دوستداران استاد آمبولانس را بدرقه کردند. من هم خود را به فرودگاه رسانیدم. هنگامی که وارد پاویون دولت شدیم، پیکر مبارک استاد آنجا بود . آقای محمد خاتمی وزیر فرهنگ و ارشاد وقت حضور داشت . آقای موسوی گرمارودی ، استاد حمید سبزواری و استاد صفا لاهوتی هم همینطور. ناگهان آژیر قرمز به صدا درآمد. سردار جوانی داخل شد و گفت استاد را به هواپیما ببرید . وضعیت قرمز است . با نهایت تأسف، تابوت حامل استاد را روی دوش گذاشتیم و به طرف هواپیما، که گنجایش بیست و هفت نفر مسافر را داشت، رفتیم . خود من هم نمیدانم چگونه بگویم، یک سر تابوت روی دوش من بود. در عالم خیال، در عین ناباوری، با او نجوا می کردم . ناچار با او وداع کردم . ای کاش، امروز زنده می بود و آثار مرا که در سایه ی محبت خود او به وجود آمده اند، می دید و من لبخند رضایت را بر لبهای مبارک او مشاهده می کردم. ولی قسمت نبود. روح و روانش شاد ! تا عمر دارم، او را فراموش نمی کنم . البته هنوز هم با هم ارتباط داریم . چه ، بارها او را در خواب دیده ام . دو سال پیش، نزدیک اذان صبح به خوابم آمد . سفارش کرد دوبیتی هایت را چاپ نکن ، دست نگه دار. پشیمان می شوی . صبر کن .
متعاقب آن خواب، با قرآن مشورت کردم . آن هم مرا به صبر و شکیبایی فراخواند و من در جامه ی صبر، آرزوی به چاپ رسیدن دوبیتی ها را در سر میپرورانم. البته ، خوب می دانم و می دانید که مشیت خداوند مهربان شرط است؛ تا چه پیش آید!؟
نمونه اشعار:
۱-در وطن بیگانه
ساقی منم! بگشا در میخانه را
گم کرده ام امشب کلید خانه را
آهسته من با دلهره در می زنم
ترسم بکوبی بر سرم پیمانه را
گفتی : شکیبایی کنم در پشت در
دیگر مخوان در گوشم این افسانه را
دارم خمار سد شبه رخصت بده
امشب ز می خالی کنم خمخانه را
در میکده مستی نمی بینم چرا؟
شاید ز خاطر برده اند این خانه را
شمع زمان رو می کند بر کوتهی
دریاب اگر اهل دلی پروانه را !
گشتم غبار از آتش تاخیر تو
خاموش کن این آتش رندانه را
ای? آشنا با رهگذر ! حرفی بزن
یا طرد کن ، این در وطن بیگانه را
(۲)شرط انصاف
کس به غربت ز من سوخته دل یاد نکرد
به کلامی دل غمگین مرا شاد نکرد
آن که می شد دل ویرانه ز فیضش معمور
دل و?یران مرا بهر چه آباد نکرد؟
آن چه با کوه دلم تیشه تقدیر نمود
بیستون گفت: به من تیشه فرهاد نکرد
در به در کرد مرا دست فلک همچو نسیم
با کسی از سر خشم این همه بیداد نکرد
همدم من قفس غربت تنهایی بود
ای دریغا! که کسیم از قفس آزاد نکرد
دست غیرت به دلم خاک ملامت پاشید
که درین برهه چرا یاد ز استاد نکرد
سایه خاطر آن سرو سرافراز به خیر
که دمی سایه دریغ از سر شمشاد نکرد
شرط انصاف نباشد گله از اهل خلیج
در مکانی که مرا هموطن امداد نکرد
برو با شیخ بگو رهگذر از جانب من
که در این ملک چرا میکده ایجاد نکرد؟