یک؛
«انوشیروان از بزرجمهر به سبب فاش کردن سرّی «به غایت برنجید و جمعیتی ساخت و موبدان را جمع کرد و بزرجمهر را حاضر آورد. آنگاه گفت: ای بزرجمهر هر که راز پادشاهان فاش کند سزای او چه بود؟ بزرجمهر گفت: کشتن و بر دار کردن، تا دیگران را عبرت بود. پس نوشیروان بفرمود تا کلاه از سر او برگرفتند و کمر از میان او بگشادند و او را بر دار کردند. پس دخترش را بیاوردند و برهنه کردند و او همچنان می‌دوید اندر میان مردمان و خود را هیچ نمی‌پوشانید، چندان که به زیر دار پدر رسید خود را بپوشید و چشم بر هم نهاد. نوشیروان گفت: شاید که در این حکمتی بوده است. او را در پیش خواند و گفت: از چندین خلق شرم نداشتی و خویشتن را نپوشیدی و چون به زیر دار پدر رسیدی خود را پوشیدی. حکمت چه بود؟ گفت: این‌ها همه مردم نبودند و پدر من مردم بود که اگر این‌ها مردم بودندی تو را نگذاشتندی تا او را بکشتی!»
(جوامع‌الحکایات عوفی، جزء دوم از قسم دوم، با مقابله و تصحیح دکتر امیربانو کریمی و دکتر مظاهر مصفا، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی / ۵۴۰)

دو؛
«حسین منصور را خواهری بود که درین راه دعوی رجولیت می‌کرد و جمالی داشت. در شهر بغداد می‌آمدی و یک نیمۀ روی را به چادر گرفته و یک نیمه گشاده. بزرگی بدو رسید، گفت چرا روی تمام نپوشی؟ گفت: تو مردی بنمای تا من روی بپوشم. در همۀ بغداد یک نیم‌مرد است و آن هم حسین است. اگر از بهر او نبودی این نیمۀ روی هم نپوشیدمی!»
(مرصادالعباد، نجم رازی، به اهتمام محمد امین ریاحی / ۱۱۹) _

سه؛
سلطان محققان ابراهیم خواص پیوسته با مریدان خود گفتی کاشکی من خاک قدم آن سرپوشیده بودمی. گفتند ای شیخ پیوسته ذکر و مدح او می‌کنی و ما را از حال او خبر ندهی. گفت روزی وقتم خوش شد. قدم در بیابان نهادم و در وجد می‌رفتم تا به دیار کفر رسیدم. قصری دیدم سیصد دانه سر از کنگره‌های آن درآویخته، متعجب بماندم. پرسیدم که این چیست و قصر آنِ کیست؟ گفتند آنِ ملِکی‌ست و او را دختری‌ست دیوانه شده و این سر، آنِ حکیمان است که از تجربۀ او عاجز آمده‌اند. در سویدای سینه گذر کرد که قصد آن دختر کنم. چون قدم در قصر نهادم مرا در قصر بردند نزدیک ملک، چون بنشستم ملک بسیار انعام و اکرام در حق من بکرد. پس گفت ای جوانمرد تو را اینجا چه حاجت؟ گفتم شنیدم که دختری داری دیوانه، آمدم او را معالجت کنم، مرا گفت بر کنگره‌های قصر نگاه کن. گفتم نگاه کردم و پس درآمدم. گفت این سرهای کسانی‌ست که دعوی طبیبی کرده‌اند و از معالجت عاجز شده‌اند، تو نیز بدان که اگر معالجت نتوانی کرد سر تو هم اینجا بوَد. پس بفرمود تا مرا نزدیک دختر بردند چون قدم در آن سرای نهادم دختر کنیزک را گفت: مقنعه را بیار تا خود را بپوشم. گفت: ای ملکه چندت مرد طبیب آمدند و از هیچ کس خود را نپوشانیدی، چون است که از وی می‌پوشی؟ گفت: آنها مرد نبودند…
(کلیات سعدی، طبع فروغی، مواعظ، مجلس پنجم/۸۳۸)